ساده و ساکت
ساکت و صبور
ندا
تو قلب مرا
چند بار، چند بار
در حیرت انداختی، نواختی؟
وقتی ثانیه ها ایستاده بودند
وقتی خورشید تاریک بود
وقتی زمستان بود
وقتی پاییز بود
یا نمیدانم
شاید بهار یا که تابستان بود
تپش دیدار تو
در قلب من
نخستین شور رقص
در ثانیه شمار، لحظه ها
بامی به راه انداخت،
من همیشه میدانستم
ندا
که تو قبل از من، عاشقم کردی!
اما نمی دانستم این چندمین باری ست که
دوباره عاشقت می شوم .
بهار مضطرب بود و
تو دیر آمده بودی
پای آن درخت نارون
پای آن درخت توت
منتظرت بودم
و نمی دانی تا چند غروب
بهار بود
و انتظار و دلتنگی ومن!
نه من سیگاری بودم و
نه سیگاری بود
تا دودی کنم.
انگار یک لحظه
بهار خندید
چیزی نبود!
فالی که گرفته بودم
خبر یوسف بود و کنعان و یعقوب
و تو
بی آنکه ببینمت
احساست کردم
دلم را لرزاندی ...
یک لحظه انگارکه دیدمت
و چشمان من
نمی دانی چقدر پر شد.
وقتی آمدی
چشم من پر از اشک بود
آمده بودی ومن
دوباره نمی توانستم ببینمت،
ایستادی و من با همه اشکهایم
شادی کردم
ندا
نمی دانی نمی دانی
تا چند بار عاشقت بودن چیست،
تا چند بار
تا چند بار دوست داشتنت را داشتن چیست.
وقتی آمدی
دلم ساکت شد
تو اشکهای مرا نوازش دادی
یادم هست
اشک من باران نبود
تلخ بود
و نوازش تو شیرینش می کرد.
آمدی و گفتی که می مانی
وماندی.
تو تنها معشوقی که نقاشی
که عشق من هنر دستان توست!
قدمهایت هنوز بهاری ست
اردیبهشت مست تو
هنوز آهنگ آمدن می خواند
و چلچله ها
هنوز آشیانه گلی شان را
برای فرزند ما می سازند.
ندا
پروانه های احساس من
هنوز گرد رنگین کمان خیال تو
بهار را می انگیزانند
هنوز تو هستی و
من عطر بوسه هایت را می دانم
من تنها عاشق
بخت یارم
که تو را دارم
و کتاب من وشعر من
کنار توست
آهنگ این چند خط قدیمی را
در خودم بارها شنیده ام
باورش ساده نیست
که تو کنار من باشی
با باغها قصه ما باید گفت !
که تو همان میوه دلنشین عشقی
وقت افطار دلداده گی!
می بینی
هنوز من همانم و تو هنوز همانی
و عشق من
که جاریست
با لبان خیسم
تو را می بوسم
و
عکس گلی که دادمت را
دوباره
خلوت می کنم
ندا
عشق ما باقی
عشق ما تا ابد باقی...
تازه ترین قطعه ام را
برای تو می نویسم
تا کلمات من طاقت بگیرند
وقتی کسی نیست
صدایی نیست
جنبشی نیست
طاقتی نیست
دل تنگیست اینجا
بگو
مگر مکان تو کجاست نازنین؟
با ابرها قصه ای کردم
با چشمه ها
با نارون سوخته هزار قصه ای تنها...
وغصه تو اکنون
از مرز طاقت دل من می گذرد...
بی تابم
که نمی توانم نباشم
بی قرارم
که قرار من توی
که بی قرارم...
شنبه گذشت و
شبش
هنوز،هنوز...
نازنین
این خیال رنگین
این حضور تو
در عشق بی رنگ من تازه نیست
نمی خواهی بیایی؟
به بی رنگ من
رنگ شادی بیاری؟
دل من مگر چیست؟
مغازه لبخنده تو
در کدامین کوچه عمرمن
بی نشانم گذاشته؟
نمی خواهی که تشنه بمیرم
نمی خواهی که بترکد
این بغض بی اختیار من!
شنبه گذشت و من
هنوز،هنوز
برای فردا در انتظارم
عشق من مگر چیست؟
اسباب این دوری چیست؟
کجایی، ای صبوری؟
که از این دل ز چه بی عبوری؟
تازه ترین قطعه ام ؛
آه خدای من
به زیر اینهمه دلتنگی
برخیزم برخیزم، یا که برای همیشه بنشینم؟
دارم از دوریت اشک میریزم و بی صبرانه انتظار می کشم.
نمی دونم اخر این داستان چی میشه.....
نمی دونم.

شاید بهتر باشه فکر کنیم....



